Saturday, May 04, 2002

بعضي وقتها زندگي كردن مثل بالار�تن از يك سربالائي سخت با ماشيني كه بنزينش قطرت اخرش هست ،ميشود
تا حالا نشده بود اينقدر از تواضع كردن پشيمون بشم واقعا كه بقول امام صادق تكبر با ادم متكبر ،عبادت است
دوستي را به طلب هيچ مقصود نخواهيد ،مگر اعتلاي روح .
چرا كه عشق اگر مقصدي تمنا كند ، بغير انكه پرده خويش برگيرد و راز خود برنمايد ،نام عشق نگيرد ، و خود حجابي شود سترگ كه دامن گسترد و بيهودگي بار ندهد.
و پيوسته انچه خوشتر ميداريد و عزيزتر مي شماريد در كار دوست كنيد .
واين چه باشد كه به كشتن وقت ،مصاحبت دوست طلب كنيد ؟
غنيمت همراهي او را هميشه به قصد زيستن لحظه ها بجوييد ،به عزم سير در اعماق زندگي ،
كه او جام نياز پر كند نه گودال بطالت
به روزگار شيرين ر�اقت ،س�ره خنده بگستريد و نان شادماني قسمت كنيد.
به شبنم اين بهانه هاي كوچك است كه در دل سپيده مي دمد و جان تازه ميشود.

جبران خليل جبران

Thursday, May 02, 2002

دل واله نهضت حسين است
جان محو حقيقت حسين است
دلهاي همه خدا پرستان
كانون محبت حسين است
شد كشته كه عدل و دين نميرد
اين سر شهادت حسين است
�تح هد� از شكست خود يا�ت
اين اصل سياست حسين است
بر پاست ز وي اصول اسلام
دين زنده به همت حسين است
اول ز جوان خود گذشتن
مصداق عدالت حسين است
بوسيد غلام را چو �رزند
اين حد مروت حسين است
جان دادن ط�ل خود در اغوش
اندر خور طاقت حسين است
ا�شاند به چرخ خون اصغر
اين رمز ش�اعت حسين است
در سجده سر از تنش جدا شد
اين پايه طاعت حسين است
اندوه اسيري حريمش
ما �وق مصيبت حسين است
امروز ر�تم مدرسه پسرم ،به مناسبت اربعين برنامه داشتند ، مداح كه ميخواست مداحي كند گ�ت قسمتهائي از زيارت ناحيه مقدسه ميخوانم شما هم با امام زمان هم ناله بشويد ، بعد شروع كرد يك جمله خوند ،گ�ت قربون اون ناله هاتون ،حالا هيچ كسي هنوز گريه نكرده چه برسد به ناله ،يك جمله ديگه خوند گ�ت ،به به من قربان اين گريه هاي خالصانه شما ، كم كم چند ن�ر شروع كردن به گريه ، جمله بعدي را خواند گ�ت هر چي حاجت داريد از حضرت عباس بگيريد امروز اخر امام زمان �لان و بهمان ، اينجا ديگر گريه ها تشديد شد ، ومن هم هي حرص ميخوردم ، هر بار كه او يكي ازين تعر�ات خودش رو ميگ�ت من عصبانيتم بيشتر ميشد ، چرا بايد به دروغ مردم را وادار به گريه كنند ؟ چرا مردم امام حسين و حضرت عباس را �قط به خاطر حاجتهاشون بخواهند ؟چرا اخلاص را از مردم ميگيرند ؟ چرا ريا را ترويج ميدهند ؟ ايا همين حر�ها دليل اين نيست كه سالها پاي منبر امام حسين ميشينيم اخرش يك ذره هم اخلاق ما حسيني نميشود ؟
ما حسين را براي حسين نميخواهيم ، ما خدا رو براي خودش نميخواهيم ،ما عشق رو هم لكه دار كرديم .
تو اين �كر ها بودم كه ياد مضرات �كر كردن ا�تادم ،ديدم بازم اين �كر كردذن اعصابم رو داغون كرد ،داشتم از دست �كر كردم حرص ميخوردم كه يك د�عه صداي حسين مظلوم رو از مداح شنيدم ، اينجا بود كه اختيار رو از عقل و �ك رگر�تم ودادم دست دل و گريه كردم ، اما نميدونستم براي غريبي امام حسين روز عاشورا گريه ميكردم يا براي غريبي امروز امام حسين كه در و ديوار حسين حسين ميگويد اما بازهم حسين غريب است :((((((((((


Wednesday, May 01, 2002

ديشب يكي از دوستان به بنده �رمودند كه دروبلاگت سعي كن مطالب متنوع بنويسي ، اينقدر هم از دين و مذهب نگو اخر زمانه اينقدر بد شده كه مردم اگر ببينند كسي از پيامبر يا امام حسين گ�ته �رار ميكنند،
اولش يكم از حر�ش ناراحت شدم اما بعد ديدم كه خود بنده حقير كه بقول ايشون از مذهب حر� ميزنم ، وقتي يك ن�ر ميبينم كه هي حر�هاي قلمبه سلمبه مذهبي ميزند توي دلم احساس بدي پيدا ميكنم نسبت به او يا اگر ببينم يك ن�ر تسبيح دست گر�ته و مثلا دور دستش كرده كه مرتب ذكر بگويد بدم مياد ، يا اينكه ببينم يك ن�ر هي از كربلا ميايد ؤمشهد ميرود از مشهد مي ايد عمره مي رود از عمره ميايد باز دوباره كربلا و هر وقت هم كه عكس ضريح امام حسين را بگزارند اه عميقي ميكشد و ميگويد خوشبحالشون پارسال همين موقع اونجا بودم دلم پر ميزنه براي ضريح اقا ،باز احساس بدي پيدا ميكنم ، احساس ميكنم همه اينها ريا است ، هرچخ بخودم ميگويم ،زن اينها همه اش از جنس خراب تو است ،مردم مومنند اهل عبادت و زيارتند چرا به مردم مومن اينطور نگاه ميكني ؟�ايده ندارد كه ندارد ، نميگويم كه تا يك اخوند ببينم تو تلوزيون كانال را عوض ميكنم معمولا كمي گوش ميكنم ببينم چه ميگويد اما خيلي كم پيش ميايد كه از صحبتهاي يكي از انها خوش بيايد ،
هميشه هم وقتي كه خودم مطلبي راجع به خدا وپيغمبر مينويسم ميترسم كه نكند خوانندگاني كه اين را ميخواند همين احساسي كه خودم نسبت به خيلي ها دارم ،پيدا كند ؟
خلاصه اينكه :
1ـاينكه مردم وقتي اينطور حر�ها ميشنوند �رار ميكنند ،همه اش به خاطر بد شدن زمانه نيست ،
2ـاين هم اصلا مختص زمانه ما نيست ،اشعار حا�ظ پر از نكوهش از سجاده وتسبيح وووو است و مسلما منظور حا�ظ همين ريا و تزويري است كه پشت خيلي از سجاده ها و تسبيح ها نه�ته است
سلام
اندر مضرات ت�كر
تا حالا �كر كرديد چرا حيوانات زبان بسته دچار اضطراب وا�سردگي واسكيزو�رني واسترس و هزار يك درد بي درمان ديگر نميشوند ؟
دليلش معلوم وواضح ومبرهن است ،چون �كر نميكنند .
اما ما اشر� مخلوقات به هر چيزي كه بخوايم �كر كنيم اخرش به بن بست ميرسيم ، مثلا اگر يك روز ناگهان از خواب غ�لت بيدار شويم و به اين زندگي روزمره �كر كنيم كه هر روز از صبح بيدار مشويم و هر كس طبق مسواليتي كه دارد همان برنامه تكراري روز قبل را انجام ميدهد ، چقدر احساس ملال و خستگي و بي حوصلگي خواهيم كرد ؟
حالا تصور كنيد اين �كر بي حاصل تداوم پيدا كند و هميشگي شود ،ان وقت ايا حوصله ادامه دادن اين راه را خواهيم داشت ؟
از �كر كردن در مورد هد� خلقت چيزي نميگويم چون بزرگتر از من تو اين موضوع مانده اند ديگر من كه جاي خود دارد كه زبانم بند بياييد
در مورد عشق �كر كرديد؟
منكه اگر به عشق �كر كنم اينقدر به درهاي بسته ميخورم كه اخر سر ترجيح ميدهم بگويم بابا همه اين حر�ها مزخر�اتي بيش نيست و عشقي وجود ندارد ، اما مگر اين حر� مرا راضي ميكند ؟
اگر به گذشته هاي خود �كر كنيم و لحظه هائي كه از دست داديم و حسرتهائي كه خورديم و روزهائي كه ميتوانستيم با دوستانمان شاد باشيم اما بي دليل انها را رنجانديم و لحظاتي كه ميتوانستند م�يد باشند اما بيهوده گزرانديم ،انوقت جز حسرت و اندوه و غصه چيزي نصيبمان نخواهد شد .
خلاصه اينكه كش� امروز بنده اين است كه �كر كردن اصلا چيز خوبي نيست .
يك كش� ديگر
بازم يك كش� ديري در مورد دبلاگها به دست اوردم (احتمالا تا چند وقت ديگر اسم حقير را در صدر ليست كاش�ين بزرگ خواهيد ديد )
خلاصه كش� جديد بنده اين هست كه وبلاگ نويسي يك تست اعتماد به ن�س هم هست ، اگر اعتماد به ن�س را پذير�تن بي قيد وشرط خود بدانيم يعني اينكه هر طور هستيم خودمان را بپذيريم و از بيان خود واقعي خود شرم نداشته باشيم وسعي در بهتر جلوه دادن خود نداشته باشيم ، در اين صورت هرچه هنگام وبلاگ نويسي راحتتر در مورد خود،ا�كار ،ارزوها ، اشتباهات و...........حر� زديد و از بيان مكنونات قلبي خود خجالت زده نشديم و هرچه كمتر از خودسانسوري است�اده كرديم اين يعني اينكه خودمان را پذير�ته ايم و در نتيجه اعتماد به ن�س خوبي داريم .
سلام

يك حديثي هست �كر كنم از حضزت پيامبر باشه كه �رمودند :هركس مصيبتهاي ديگران را ببيند ،مصيبت خودش بر او اسان گردد .
حالا شده جريان ما ،تا حالا �كر ميكردم پسرم خيلي خشن ووحشي تشري� داره ، وهمه اش نگران بودم نكنه بيماري رواني داره ؟ (اينم از مضرات مادرهائي كه درس روانشناسي خوندند )
خلاصه اگر بيچاره يكم صداشو بلند ميكرد اعصاب شيشه اي بنده داغون ميشد ودعواش ميكردم
حالا اين حر�ها چه ربطي داره به حديثي كه گ�تم ؟
ربطش اين هست كه امروز سري زدم به وبلاگ پسر عموم وديدم كه واي چه بچه اي بوده و ما خبر نداشتيم ،اولش كلي خنديدم بعدشم با خودم �كر كردم بابا صد رحمت به عباس ،ط�ل معصوم داشتم ميبردم تيمارستان بستريش كنم از ترس اينكه رواني شده ، حالا ميبينم بابا چه خبره ،
اگر من جاي مادر اين پسر عموي شيطون ومردم ازار بودم احتمالا يا بچه رو سر به نيست ميكردم يا خودم خود كشي ميكردم .
تازه تا حالا �كر ميكردم اگر بره كلاس كاراته بدتر ميشه براي همين ميترسيدم ببرمش كلاس ،حالا ميبينم براي اين جور بچه ها بد كه نيست هيچي ،خوب هم هست .

ضمنا اين پسر عموي خشن از بعد از اينكه روح مباركشون تلطي� شده يك شعر خيلي زيبا در مورد كودك رام الله سرودند كه خيلي جالبه

Tuesday, April 30, 2002

امروز من تصميم گر�تم خودم رو با وبلاگ نويسي خ�ه كنم البته احتمال خ�ه شدن شما هم با خوندن اين همه حر� زياده اما خوب شما مجبور نيستيد بخونيد ولي من مجبورم بنويسم ،چون اگه ننويسم حر�ام همينطور تو دلم ميمونه واونوقت احتمال تركيدنم زياد ميشه :D
داستان مجنون وشترش را كه مولانا تو مثنوي تعري� كرده شنيديد ؟
داستان ازاين قرار بود كه مجنون شتري داشت كه تازه بچه اش به دنيا امده بود ، يك روز مجنون تصميم ميگره بره به ديار ليلي ؤسوار شتر ميشه كه بره ولي شتر كه دلش پيش بچه اش بود نمياد خلاصه با زور وضرب شتر رو راه ميندازه كه بره وسطهاي راه مجنون ميره تو �كر ليلي و از شتر غا�ل ميشه ،به خودش مياد ميبينه كه برگشته دم در خونه اش ،دوباره از نو شروع ميكنه بازهم همين جريان تكرار ميشه ،خلاصه مدتي وضع به همين منوال ميگذره ،تا اينكه اخرش مجنون خسته ميشه وميگه :
گ�ت :اي ناقه چو ما هر دو عاشقيم
ما دو ضد ، بس همره نالايقيم
نيست بر و�ق من ،مهر ومهار
كرد بايد از تو عزلت اختيار

خلاصه اخرش مجنون شتر رو ميگزاره و خودش تنهائي راه ميو�ته به سمت ديار ليلي
اين داستان رو گ�تم كه شرح حال خودم رو بيان كنم ،من دقيقا اين حالت رو تجربه كردم البته هنوز تو همون مرحله كشاكش با شتر هستم و�كر هم نميكنم حالا حالاها اين جنگ بين من وشتر تموم بشه ،
چند وقت پيش كه مصمم سوار شتر شدم وميخواستم با سرعت برسم به مقصد ،خيلي به همريخته بودم ،هميشه احساس غم وغصه ميكردم ، شوهرم بهم گ�ت اخه زن تو چته ؟چرا اينقدر توهمي ؟ گ�تم ميخوام خدا رو ببينم ، اون هم انگار يك ادم جن زده رو ديده باشه برگشت گ�ت بسم الله الرحمن الرحيم ، تو �كر كردي خدا ديدن الكيه ؟ اگر ميخواي خدا رو ببيني بايد خيلي زحمت بكشي ،گ�تم اما من اگر خدا رو نبينم نميتونم زحمت بكشم :(((((((((((
مگر حضرت عليدر جواب اون �ردي كه از ايشون پرسيد ايا خدا رو ديدي؟ ن�رموده كه :كي� اعبد ربا لم اره ؟چگونه خدائي رو كه نديدم عبادت كنم ؟
خلاصه الان برگشتم دم در خونه در واقع اومدم جاي اولم ، نميدونم دوباره كي راه ميو�تم اما بعد از اون تجربه اخرم شديدا تو اين �كر ا�تادم كه اين راه راه خطرناكيه وبدون راهنما ر�تن مثل ر�تن تو جنگل در شب تاريكه .......... اون روزها گاهي به اين �كر ميو�تادم كه اصلا من چه ام به عر�ان واين حر�ا ،همين نماز وروزه وواجباتي رو كه انجام ميدم كا�يه ، اما اون موقع اختيار دست خودم نبود كه با اين حر�ها منصر� بشم ،حالا هم دست خودم نيست كه راه بيو�تم ،خود به خود وقتي موقعش برسه انجام ميشه
امروز نمايشگاه كتاب تهران ا�تتاح ميشه ، چند روز پيش داشتم كتابهائي رو كه از پارسال تا الان خوندم رو ميشمردم ، ديدم حدود 18كتاب + يك داستان 10جلدي يعني 28 جد كتاب ،خوندم ، اما چه �ايده به حالم داشت ،هيچي نشدم هموني كه بودم هستم ، گاهي ارزو ميكنم اصلا سواد نداشتم ،كاش يك زن روستائي ساده بودم ازون ادماهائي كه تو عمرشون لاي هيچ كتابي رو باز نكردن هيچ ديوان شعري هم دستشون نگر�تن ،اما پر از ص�ا و مرام هستند يا به معني واقعي كلمه با معر�تند ،از نگاهشون صميميت ومحبت ميباره ، حر�اشون با اينكه اينهمه اطلاعات وارد مغزشون نكردند جالبه اگر اسم امام حسين بيارن بدون هايوهوي كردن چشمهاشون پراز اشك ميشه ،اگر از خدا بگند احساس ميكني به يك جاهائي رسيدن كه دارند حر� ميزنند خلاصه سراسر وجودشون پاكي وصداقته اين چيزهارو نميشه با كتاب خوندن به دست اورد ، نميخواهم با اين حر�ها كسي رو از كتاب خوندن منصر� كنم هرچند اوني كه عاشق كتاب هست با اين حر�ها نظرش عوض نميشه ،خودم هم كه دارم اينها رو ميگم روز شماري ميكنم كي برم نمايشگاه وباز يك عالمه كتاب بخرم وباز خودم رو با كتابها خ�ه كنم وباز به رسم به اونجائي كه حالا چي شد اينهمه كتاب خوندم ؟
يكي از كش�ائي كه در اثر وبلاگ خواني بش رسيدم اين بود كه مردها هم دلشون ميگيره ، من تا الان �كر ميكردم كه مرد ها هيچوقت دل تنگ نميشن هيچ وقت دلشون نميگيره هيچ وقت بي حوصله نميشن ، خوب شايد به اين خاطر اين طوري �كر ميكردم كه مرهائي رو كه دور برم هستن اينطوري ميديدم ،مثلا تا حالا نشده يك بار ببينم شوهرم دلش گر�ته (خوب البته كسي كه زن به اين خوبي داره اصلا چه معني داره دلش بگيره ؟ :D (
برادرام هم همينطور بودن البته شايدهم به روي خودشون نميارن نمي دونم اما ، مردهاي كه اينجا (تو وبلاگ ) تو ديدم خيلي دلشون ميگيره ،دلتنگ ميشند ، بي ستاره ميشن ، گاهي هم مسا�ر از اب درميان ،گاهي نقاشهاي دلتنگي ميشند ، وخلاصه داستان دلتنگي وتنهائي و غصه هاي مرد ها هم زياده ، انگار �قط اقايون نيستند كه خانمها رو نشناختن ، خانمها هم اقايون رو نشناختن ،
اصلا هيچكس ،هيچكسي را نشناخت :(
هيچكس ،هيچكسي را نشناخت



هركه پرورده دست وطني



من ،منم ، دور زدنياي توام



تو ،توئي ،دور ز دنياي مني






زير ارامش خود ريخته ام



جوش تشويش به هر قطره خون



تو كه خويشي وزخود با خبري



هيچ داني كه منم اكنون چون ؟






من هم اي دوست كجا ره دارم؟



در دل خلوت بيگانه تو



شايد اندر پس اباد تو هست



تلخي خانه ويرانه تو






ناشناسيم وبه پندار شناس



اشنا، ليك به پهناي �ريب



هدچه از رشته به باطن داريم



ديگري راست تمناي غريب






نام شهر تو به گوشم نرسيد



زادگاهم زنگاه تو نهان



هردو اينجا به غريبي پابند



هم غريب از هم و هم بادگران






چون دلي با دل ديگر نزند



اشنا كس به كس ديگر نيست



هيچكس ، هيچكسي را نشناخت



تا چنينيم در اين پهنه زيست

من ر�تم كارهامو انجام دادم وامدم ،به همه كارهام رسيدم جز يك كار مهم اونهم بازي كردن با امنه ،اخه من هر روز اقلا نيم ساعت با امنه بازي ميكنم بعضي وقتها هم يك ساعت نميدونيد چه كار طاقت �رسائي ، بنظرم سختترين كار بچه داري همين بازي كردن با بچه هاست مخصوصا براي من كه هيچوقت تو عمرم حوصله بچه ها وبازي با اونا رو نداشتم ، حالا �كرش رو بكنيد بايد بچه امنه بشم واون من رو بكشونو دنبال خودش هر روز از اول صبح كه بيدار ميشه چادر من رو سرش ميكنه بعد هم مامانم ميشه وبا يك جذبه اي كه اگر من نص� اون جذبه رو داشتم تا حالا كلي وضعم خوب شده بود بهم ميگه مامان بيا بازي كنيم ، حتما بايد من بچه بشم ، بقول �رويد بچه ها تو بازي ميخوان زندگي واقعي رو بازسازي كنن واينطوري احساس ميكنند كه زندگي رو ميتوانند كنترل كنند خلاصه اونهم تو بازي همين كار رو ميكنه و بعضي وقتها مثل يك اينه ر�تار خودم رو به خودم برميگردونه ؤگاهي هم چند برابر غليظترش ميكنه .

Monday, April 29, 2002

چقدر از دست خودم حرص ميخورم از بچگي همينطور بودم حالا هم كه پير شدم بازم همينجورم اصلا اين چه معني داره كه اين جوري باشم ؟
راسي هنوز نگ�تم چه جوري هستم ؟
اها من هروقت خيلي كار دارم بجاي اينكه برم كارامو انجام بدم مخصوصا خودمو با يك چيز ديگه سرگرم ميكنم مثل الان كه يك عالمه كار تو اشپزخونه دارم ولي دارم تو وبلاگها ميچرخم هر لحظه هم ياد كاراي عقب ا�تاده ميو�تم ونهيبي به خودم ميزنم اما �ايده نداره ،يادمه وقتي محصل بودم هروقت خيلي درس داشتم مير�تم ميخوابيدم

Sunday, April 28, 2002

اگر دوست داريد نسوان محترمه را بهتر بشناسيد به اينجا يك سري بزنيد

البته اين شما رو مستقيما به محل مورد نظر نميبره بنابراين وقتي وارد شدشد بريد به سمت تالار جامعه ومردم ،موضوع زنان را چگونه بايد شناخت

ارزوي تو�يق در اين امر خطير را براتون دارم
سلام

نقش من�ي زن در سريالهاي صدا وسيما
اگر از سر ناچاري به سريالهاي بي مزه صدا وسيما نگاهي بندازيد ،ميبينيد كه چه چهره من�ي از زن ترسيم ميكنند
زن دراين سريالها يك موجود بي عقل ،بي مصر� ،شديدا احساساتي ،بي منطق وووو

مثلا همين ديشب در سريال پوليس جوان ،عده اي از زنان محله به عنوان مادران خط نجات معر�ي ميشوند(حالا اين اصطلاح از كجا امده وچرا اختراع شده خدا ميداند )
اين خانمها قرار بود ماموريتي انجام دهند اما به جاي گزارش كارشون ، سر اينكه جناب سروان شبيه مادرش هست يا پدرش 1ساعت جر وبحث ميكنند ،در حين ارائه گزارش اينقدر مسخره بازي در مياورند كه ستوان وهمراهانش به انها ميخندند،

اين رو مقايسه كنيد با نقش پررنگ زن در �يلمهاي غربي (حالا اينكه واقعا انجا نقش زن به همين پررنگي هست يا نه خدا ميداند ولي حد اقل تلقين خوبي براي خانمها هست ) در ان �يلمها كه الزاما در هر گروهي بايد حد اقل يك زن باشد ،ان زن معمولا نقش موثر و�عالي دارد .

اين نگرش نسبت به زن كه كاملا غير واقع بينانه است ، چيزي جز تخريب چهره زن وتلقين من�ي به دختران وزنان جامعه نيست و من بعيد ميدانم كه اينها همه سهوي و از روي غ�لت باشد ،ظاهرا دشمني كه اينهمه از ان ميگويند در خانه خودمان است ;)

مثال دراين مورد زياد هست ومجال ذكر بيشتر انها نيست ،اما مساله ديگري كه جلب توجه ميكند ، چهره نامطلوبي كه از زنان چادري در صدا وسيما (سريالهاي صدا وسيما ) نمايش ميدهند .
معمولا خانمهاي �قير ،بدبخت وبيچاره ،بد اخلاق وبد عنق ،خشك مقدس و خشن رو چادري نشان ميدند ،
براي ا�رادي كه در خانواده خود برخوردي با زنان چادري ندارند اين توهم پيش مياد كه همه زنان چادري همچين موجودات نامطلوبي هستند و اين هم چيزي نيست جز به سامان رساندن اهدا� دشمن