Saturday, October 05, 2002

لولاك لما خلقت الأ�لاك

Thursday, October 03, 2002

يك داستان
چند لحظه پیش داستانی رو که دستم بود تموم کردم و قبل از اینکه برداشتهام از ذهنم بپرم اومدم که بنویسمشون ، داستان از یک نوینده مصری قدیمی بود که از سالهای پیش از استقلال مصر تا بعد از آن به نویسندگی اشتغال داشت، اسم داستان "من آزادم " بود و داستان دختری بود که در یکی از خانواده های مصری زندگی میکرده و همیشه از اداب و رسوم خانوادگی و قومی خودش ناراحت بوده و آرزوش این بوده که روزی از همه این قید و بندها آزاد بشه ، از ازدواج تشکیل خانواده اداب و روسم ملی دین و مذهب و خلاصه هر چیزی که او رو مقید کنه و بالاخره به همه خواسته های خودش میرسه ابتدا با وجود مخال�ت اطرا�یان به دانشکده امریکائی میره و اونجا درس میخونه بعد هم در یک شرکت آمریکائی کار میکنه و حقوق خیلی بالائی میگیره و طبق معمول همه داستانها از زیبائی ا�سانه ای برخوردار بوده طوری که همه مردهائی که باش برخورد داشتند دوست داشتند از او لذت ببرند اما اون دست رد به سینه همه میزد چرا که �کر میکرد با ازدواج ازادی که اینهمه سال در پی اون بوده رو از دست میده ولی ....بعد از اینکه همه اینها رو بدست میاره احساس میکنه زندگیش خیلی خالیه و اینهمه ازادی بر خلا� تصورش خوشبختی براش نیاورده مدتها از این عذابی که درش بود رنج میبرد تا اینکه �کر میکنه که شاید وارد شدن مردی به زندگیش او رو ازاین وضع خارج کنه تو ذهنش دنبال همچین مردی میگرده و یک د�عه میبینه که ذهنش اورو میبره به دوران نوجوانی زمانی که با عمه اش زندگی میکرده و به محله ای که اونجا بوده و پسری که بر عکس همه پسرها هیچ وقت بش لبخند نمی زد یا حتی نگاهش هم نمیکرد اما اون همیشه برای این پسر ارزش بالائی قائل بود و همین بی توخهی اون پسر او را اینقدر ارزش مند کرد در نظرش ، خلاصه میره سراغ اون پسر و می�همه که او هم در �کرش بوده اما اون پسر روزنامه نگاری بود که برای اهدا�ش میجنگید و این پسر ازادی او رو زیر سؤال میبره چرا که بش میگه تو الان هم آزاد نیستی بلکه برده شرکتی هستی که در آن کار میکنی و شاید اگر ازدواج میکردی شوهرت بات مهربون تر بود از شرکتی که توش هستی و به اش میگه :

آزادی وسیله است نه هد� ....منهم خواهان ازادی هستم تا بتونم بنویسم آنچه را که بش �کر میکنم....و برای دشمنم هم آزادی میخوام تا او هم بنویسه .....چرا که به ازادی بیان ایمان دارم اونه که ما رو به رای درست میرسونه...و مصر طالبه ازادیه نه صر�ا برای اینکه به ازادی برسه و ن به این خاطر که ازادی پایان راهه ....اصلا .....بلکه به این خاطر که دولت آزاد میتونه به مردمش خدمت کنه و باعث پیشر�ت اون بشه .....و اگر راه رسیدن به آزادی سخته ....راه پس از ازادی سختتره .

و بعد بش میگه که هیچ آدمی آزاد نیست بلکه همه برده هستند یکی برده کارش یکی برده اهدا�ش ووو ولی عشق تنها بهانه شرا�تمند برای بندگی است ( من وقتی این قسمت رو خوندم یاد این بیت حا�ظ ا�تادم که میگه : �اش میگویم و از گ�ته خود آزادم بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم ) انسان عاشق وطنش میشه پس برده اون میشه و به مبدای ایمان میاره پس بنده اون میشه و به مادرش عشق میورزه پش برده او میشه و عاشق دوستش میشه پس برده او میشه .....اما بردگی که هیچ عذری برای اون نیست اینه که با مردی ازدواج کنی که عاشق او نیستی یا شغلی را داشته باشی که به اون ایمان نداری ..... (و البته به نظر من بردگی من�ی به همین 2 نوع اکت�ا نمیکنه و بیش از این حر�است) و بعد بش میگه که کسی که دنبال آزادی میگرده ر واقع به امری ایمان داره و در پی یا�تن اون هد� و حالا اون دختراز خودش میپرسه او به چی ایمان داره ؟؟؟وقتی خوب �کر میکنه میبینه که به هیچی ایمان نداره نه هیچ گاه به نماز و روزه ایستاده و نه دنبال اهدا� وطن دوستانه بوده و نه پیرو هیچ مکتب �کری بوده ونه هیچ گاه به مردی از خیل مردهائی که وارد زندگیش شدند �کر کرده تنها چیزی که بش �کر میکرده �قط و �قط خودش بوده ......تصمیم میگیره برای خودش ایمانی پیدا کنه و بعد از کلی �کر کردن به این نتیجه میرسه که عاشق اون مرد هست و این میشه ایمان او ......
خلاصه بعد دیدارها بیشتر میشه و علاقه ای که سالها این 2 به همدیگه داشتند شکو�ا میشه و حالا دختری که میشه ادعا داشت میخواد ازاد باشه و از کارهای زنونه مثل آشپزی و خونه داری ن�رت داشت تبدیل میشه به زنی که اراده و اختیارش تحت اراده معشوقشه و کاری رو میکنه که اون میخواد و جوری �کر میکنه که اون دوست داره و در راهی قدم میگزاره که او قدم میزاره ووو.... وحالا 8 سال از اولین دیدار ونها میگزره اما هنوز عاشق همدیگه هستند و لی لزدواج نکردند چرا که میترسند ازدواج عشق اونها رو از بین ببره و نمی دونند کی ازدواج میکنند امروز �ردا یا سالهای آینده ؟؟؟
خوب میخواستم برداشتم رو بگم اما حالا ترجیح میدم دوستانی که احیانا به اینجا سر میزنن و این مطالب رو میخونند برداشتشون رو بگند ,

Sunday, September 29, 2002

زینت پدر
از وقتی که وارد نت شدم یا بعبارتی وارد تالارهای مذهب شدم دلم میخواست در مورد حضرت زینب و عظمت مقام ایشون و ظلمی که مداحها و روضه خوانها در حق این بانوی بی نظیر روا داشتند ، مطلب بنویسم مخصوصا دوست داشتم خطبه های ایشون رو در کاخ ابن زیاد و کاخ یزید بنویسم اما هیچ وقت این �رصت را پیدا نکردم ، امسال تصمیم گر�تم در ایام و�ات اون حضرت حتما این کار رو انجام بدم که بازم نشد اما ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازه است و من دوست دارم که حالا هم این کار رو انجام بدم بنابراین در اولین �رصت خطبه های ایشون رو مینویسم �کر کنم سخنان هر �رد بهترین راه برای شناختن ا�کار اوست مخصوصا سخنانی که در موقعیتهای خاص مثل اسارت در برابر یک سلطان ستمگر بیان شده باشه .

محبت با قاعده
تا حالا به محبت با قاعده �کر کردید ؟
البته این اسنی که من براش گذاشتم نمی دونم تو ذهن بقیه چه اسمی براش انتخاب میکنند به هر حال منظور از محبت با قاعده اینه که برای محبت کردن اصولی رو در نظر بگیریم مثل اینکه من بزرگترم پس نباید به بچه ام زنگ بزنم یا احوالش رو بپرسم این وظی�ه اون هست که این کار رو بکنه یا من اگر 1 بار بش زنگ زدم اون باید 10 بار زنگ بزنه و اگر این کار را نکرد معنیش اینه که من را دوست نداره ،
من از مجبت با قاعده بدم میاد ، شما چی ؟؟؟؟؟
سلام

بازم مدت طولانی گذشت و من چیزی ننوشتم دیروز ایمیلی از یکی از دوستان دریا�ت کردم که گ�ته بود مثل اینکه با وبلاگت تو رودرواسی گیر کردی نه میتونی بنویسی نه میتونی ولش کنی ، راستش مساله اینه که دلم نمیاد ولش کنم اخه من همیشه دلم میخواست که نویسنده بشم و اینجا مناسبترین جا برای تمرین نویسندگی هست ، اما ظاهرا که من نویسنده که نمیشم هیچ ، هیچ کاره ای نمیشم :(((((((((((((( آخه هر کاری نیازمند استقامت و پشت کاره که انگار من ندارم چرا که هر کاری زود دلم را مبزنه یجورائی ازش خسته میشم مثلا همین سایت برای �ردا که اینهمه بش علاقه داشتم حالا دیگه نه تنها مثل سابق بش علاقه ندارم که حتی مدتها ست تو �کر ترک اونجا هستم اما میترسم نتونم دل بکنم برای همین منتظر که کاملا از اونجا زده بشم تا یک باره اونجا رو هم ترک کنم میدونم که زیاد طول نخواهد کشید شاید بعد از اون وبلاگ رو هم ترک کنم و یک د�عه نت رو بگزارم کنار میدونم که یک روزی این کار رو میکنم البته دلیل اینکه تا حالا ترکش نکردم دوستهای انترنتیم هست که بشون علاقه دارم و گرنه هیچ انگیزه دیگری برای موندن ندارم .
البته الان که دارم این مطالب رو مینویسم ر�تم تو مود ا�سرده و غمزدگی نمی دونم وقتی از این مود بیام بیرون چه تصمیمی خواهم گر�ت به هر حال �علا هنوز میخواهم که وبلاگم را نگه دارم هرچند �کر نمیکنم با این �اصله ای که بین نوشته هام هست دیگه کسی به اینجا سر بزنه بنابراین بخاطر دل خودم نگهش میدارم .