Friday, January 10, 2003
یک جمله
هر چه بیشتر کتاب بخوانید ،بیشتر از زندگی واقعی برخوردار خواهید شد
(ولتر )
هر چه بیشتر کتاب بخوانید ،بیشتر از زندگی واقعی برخوردار خواهید شد
(ولتر )
چرا وبلاگ ؟؟؟
امروزه یکی از سوالاتی Ú©Ù‡ زیاد Ù…Ø·Ø Ù…ÛŒØ´Ù‡ اینه Ú©Ù‡ علت این استقبال Ù�راوان از وبلاگ نویسی چیست ؟؟
طبعا اÙ�رادی Ú©Ù‡ پاسخ میدهند از دیدگاههای مختلÙ�ÛŒ به قضیه نگاه میکنند ،، مثلا انهائی Ú©Ù‡ جز سیاست چیزی در ذهنشون نیست Ù�وری از این قضیه استÙ�اده سیاسی میکنند Ùˆ میگند علت Ø®Ù�قان موجود هست Ùˆ جوانان چون Ù�رصتی پیدا کردند برای آزادانه ØØ±Ù� زدن به این وسیله جدید پناه آوردن.
عده ای هم معتقدند تب وبلاگ ناشی از چشم و همچشمی و بخاطر مد شدن و عقب نماندن از قا�له هست ،،و.....
تا اونجائی که من به وبلاگهای مختل� سر زدم چند دسته وبلاگ دیدم :
البته قبلش این را بگم که اینطوری ها هم نیست که اغلب وبلاگ دارها جوانان باشند بلکه اغلب وبلاگهائی که بدرد خوندن میخورند متعلق به میان سالهاست (تعمیم نمیدم البته )
1_وبلاگهای نویسندگان و شعرای جوان یا میان سال که یک راه مجانی برای نشر اشعار و داستانهاشون پیدا کردند
2_وبلاگهائی که تبلیغ بی دینی میکنند
3_وبلاگ هائی که تبلیغ دین داری میکنند
4_وبلاگهائی که برای نوشتن خاطرات روزانه ازش است�اده میشه و درست مثل یک د�ترچه خاطرات میمونه
5_وبلاگهائی Ú©Ù‡ Ø´Ø±Ø Ø¯Ù„ØªÙ†Ú¯ÛŒÙ‡Ø§Ø³Øª Ùˆ از درد نا علاجی ØµØ§ØØ¨Ø´ به این راه پناه اورده برای تخلیه Ø§ØØ³Ø§Ø³Ø§ØªØ´
6_Ùˆ...عناوین دیگر Ú©Ù‡ ØØ§Ù„ا یادم نیست
Ú©Ù‡ اغلب وبلاگها جزو شماره 4 Ùˆ 5 هستند Ùˆ شاید دلیل عمده اش هم Ú©Ù… شدن ارتباطات اجتماعی Ùˆ رÙ�ت Ùˆ امدها Ùˆ کمبود وقت برای ملاقات با دوستان باشه Ú©Ù‡ همه را دچار مشکل کرده Ùˆ برای اینکه Ù�ردی را پیدا کنند Ú©Ù‡ باش ØØ±Ù� بزنند به این راه پناه اوردند Ú©Ù‡ هر چند میتونه تا ØØ¯ÛŒ Ù…Ù�ید باشه اما هرگز جای روابط انسانی Ùˆ اجتماعی را نمیگیره ،،،امیدوارم در دراز مدت دچار عوارض وخیم روØÛŒ نشیم .
شعر امروز
نیروی اشک
عزم وداع کرد ، جوانی به روستای
در تیره شامی ، از بر خورشید طلعتی
طبع هوا ، دژم بد و چرخ از �راز ابر
همچون ØØ¨Ø§Ø¨ ،در دل دریای ظلمتی
زن گ�ت با جوان که از ین ابر �تنه زای
ترسم رسد به گلبن ØØ³Ù† تو ØŒ Ø¢Ù�تی
در این شب سیه که �رو مرده شمع ماه
ای مه ، چراغ کلبهء من باش ساعتی
لیکن جوان ز جنبش طو�ان نداشت باک
دریادلان ، ز موج ندارند دهشتی
برخاست تا برون بنهد پای ز آن سرای
کو را دگر نبود مجال اقامتی
سرو روان ، چو عزم جوان استوار دید
ا�راخت قامتی ، که عیان شد قیامتی
بر چهر یار دوخت Ø¨ØØ³Ø±Øª دو چشم خویش
چون م�لس گرسنه ، بخوان ضیا�تی
با یک نگاه کرد بیان Ø´Ø±Ø Ø§Ø´ØªÛŒØ§Ù‚
بی آنکه از زبان بکشد بار منتی
چون گوهری Ú©Ù‡ غلطد بر صÙ�ØÙ‡ ای ز سیم
غلطان به سیم گون رخ ÙˆÛŒ ØŒ اشک ØØ³Ø±ØªÛŒ
ز آن قطرهء سرشک ، �رو ماند پای مرد
یکسر زدست ر�ت ، گرش بود طاقتی
آتش �تاد در دلش از آب چشم دوست
گ�تی میان آتش و آب است نسبتی
این طر�ه بین که سیل خروشان در او نداشت
چندان اثر ØŒ Ú©Ù‡ قطرهء اشک Ù…ØØ¨ØªÛŒ
(رهی معیری)
نیروی اشک
عزم وداع کرد ، جوانی به روستای
در تیره شامی ، از بر خورشید طلعتی
طبع هوا ، دژم بد و چرخ از �راز ابر
همچون ØØ¨Ø§Ø¨ ،در دل دریای ظلمتی
زن گ�ت با جوان که از ین ابر �تنه زای
ترسم رسد به گلبن ØØ³Ù† تو ØŒ Ø¢Ù�تی
در این شب سیه که �رو مرده شمع ماه
ای مه ، چراغ کلبهء من باش ساعتی
لیکن جوان ز جنبش طو�ان نداشت باک
دریادلان ، ز موج ندارند دهشتی
برخاست تا برون بنهد پای ز آن سرای
کو را دگر نبود مجال اقامتی
سرو روان ، چو عزم جوان استوار دید
ا�راخت قامتی ، که عیان شد قیامتی
بر چهر یار دوخت Ø¨ØØ³Ø±Øª دو چشم خویش
چون م�لس گرسنه ، بخوان ضیا�تی
با یک نگاه کرد بیان Ø´Ø±Ø Ø§Ø´ØªÛŒØ§Ù‚
بی آنکه از زبان بکشد بار منتی
چون گوهری Ú©Ù‡ غلطد بر صÙ�ØÙ‡ ای ز سیم
غلطان به سیم گون رخ ÙˆÛŒ ØŒ اشک ØØ³Ø±ØªÛŒ
ز آن قطرهء سرشک ، �رو ماند پای مرد
یکسر زدست ر�ت ، گرش بود طاقتی
آتش �تاد در دلش از آب چشم دوست
گ�تی میان آتش و آب است نسبتی
این طر�ه بین که سیل خروشان در او نداشت
چندان اثر ØŒ Ú©Ù‡ قطرهء اشک Ù…ØØ¨ØªÛŒ
(رهی معیری)
Thursday, January 09, 2003
یک جمله
صورت شما کتابی است که مردمان می توانند از آن چیزهای عجیب بخوانند
(شکسپیر)
صورت شما کتابی است که مردمان می توانند از آن چیزهای عجیب بخوانند
(شکسپیر)
زمستان
سلامت را نمی خواهند پاسخ گ�ت
سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گ�تن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید نتواند
که ره تاریک و لغزان است
Ùˆ گر دست Ù…ØØ¨Øª سوی کس یازی
به اکراه آورد دست از بغل بیرون
که سرما سخت و سوزان است
ن�س کز گرمگاه سینه می اید برون ، ابری شود تاریک
چو دیوار ایستد در پیش چشمانت
ن�س کاین است ، پس دیگر چه داری چشم ؟؟
ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟؟
Ù…Ø³ÛŒØØ§ÛŒ جوان مرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین
هوا بس ناجوان مردانه سرد است ....آی
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای ....
سلامت را نمی خواهند پاسخ گ�ت
سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گ�تن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید نتواند
که ره تاریک و لغزان است
Ùˆ گر دست Ù…ØØ¨Øª سوی کس یازی
به اکراه آورد دست از بغل بیرون
که سرما سخت و سوزان است
ن�س کز گرمگاه سینه می اید برون ، ابری شود تاریک
چو دیوار ایستد در پیش چشمانت
ن�س کاین است ، پس دیگر چه داری چشم ؟؟
ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟؟
Ù…Ø³ÛŒØØ§ÛŒ جوان مرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین
هوا بس ناجوان مردانه سرد است ....آی
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای ....
از Ù…ØØ¨Øª خارها Ú¯Ù„ میشود
همه ما بارها و بارها این شعر و جمله های مشابه ان را مکرر شنیدیم ،، و لی ایا واقعا همینطوره ؟؟
Ù�کر Ù†Ú©Ù… هیچ قاعده مطلقی را بشه برای ا نسان ها Ùˆ رÙ�تار اجتماعی Ùˆ Ù�ردی Ùˆ...انها وضع کرد هر قاعده ای به عوامل مختلÙ�ÛŒ بستگی داره ،،این قاعده هم همینطور ،، بعضی انسانها وقتی به انها Ù…ØØ¨Øª میکنی Ø§ØØ³Ø§Ø³ غرور Ùˆ تکبر میکنند Ùˆ این Ù…ØØ¨Øª کردن شما را نشانه ضعÙ� Ùˆ زبونیتون میدونند بنابراین بجای اینکه Ù…ØØ¨Øª در انها اثر کنه بر عکس عمل میکنند ،، بعضی از اÙ�راد هم Ú©Ù‡ توانائی Ù…ØØ¨Øª کردن را ندارند Ùˆ شاید به همین دلیل از پایگاه اجتماعی خوبی برخوردار نیستند به شما ØØ³Ø§Ø¯Øª خواهند کرد ،،اما اÙ�راد سالمتر انهائی Ú©Ù‡ ØØ³ÙˆØ¯ نیستند Ùˆ مغرور هم نیستند Ùˆ Ù…ØØ¨Øª شما را تعبیر نادرستی نمیکنند یقینا از Ù…ØØ¨Øª شما سود خواهند برد :)
همه ما بارها و بارها این شعر و جمله های مشابه ان را مکرر شنیدیم ،، و لی ایا واقعا همینطوره ؟؟
Ù�کر Ù†Ú©Ù… هیچ قاعده مطلقی را بشه برای ا نسان ها Ùˆ رÙ�تار اجتماعی Ùˆ Ù�ردی Ùˆ...انها وضع کرد هر قاعده ای به عوامل مختلÙ�ÛŒ بستگی داره ،،این قاعده هم همینطور ،، بعضی انسانها وقتی به انها Ù…ØØ¨Øª میکنی Ø§ØØ³Ø§Ø³ غرور Ùˆ تکبر میکنند Ùˆ این Ù…ØØ¨Øª کردن شما را نشانه ضعÙ� Ùˆ زبونیتون میدونند بنابراین بجای اینکه Ù…ØØ¨Øª در انها اثر کنه بر عکس عمل میکنند ،، بعضی از اÙ�راد هم Ú©Ù‡ توانائی Ù…ØØ¨Øª کردن را ندارند Ùˆ شاید به همین دلیل از پایگاه اجتماعی خوبی برخوردار نیستند به شما ØØ³Ø§Ø¯Øª خواهند کرد ،،اما اÙ�راد سالمتر انهائی Ú©Ù‡ ØØ³ÙˆØ¯ نیستند Ùˆ مغرور هم نیستند Ùˆ Ù…ØØ¨Øª شما را تعبیر نادرستی نمیکنند یقینا از Ù…ØØ¨Øª شما سود خواهند برد :)
Wednesday, January 08, 2003
شعر امروز
نخ�ته ام ز خيالي كه مي پزم، شب هاست ـ
خمار صد شبه دارم، شرابخانه كجاست؟
چنين كه خرقه مي آلوده ام من از مستي
كجاست وقت عبادت؟ چه جاي ورد و دعاست؟
چنين كه صومعه آلوده شد ز خون دلم
گرش به باده بشوئيد ØÙ‚ به دست شماست!
در اندرون من خسته دل ندانم كيست
كه من خموشم و او در �غان و غوغاست.
از آن به دير مغانم عزيز مي دارند
كه آتشي كه نميرد هميشه، در دل ماست.
سرم به دنيي و عقبي �رو نمي آيد ـ
تبارك الله از اين �تنه ها كه در سر ماست!
مرا به كار جهان هرگز الت�ات نبود
رخ تو در نظر من چنين خوشش آراست.
نداي عشق تو روزي در اندرون دادند
Ù�ضاي سينة ØØ§Ù�ظ هنوز پر ز صداست.
نخ�ته ام ز خيالي كه مي پزم، شب هاست ـ
خمار صد شبه دارم، شرابخانه كجاست؟
چنين كه خرقه مي آلوده ام من از مستي
كجاست وقت عبادت؟ چه جاي ورد و دعاست؟
چنين كه صومعه آلوده شد ز خون دلم
گرش به باده بشوئيد ØÙ‚ به دست شماست!
در اندرون من خسته دل ندانم كيست
كه من خموشم و او در �غان و غوغاست.
از آن به دير مغانم عزيز مي دارند
كه آتشي كه نميرد هميشه، در دل ماست.
سرم به دنيي و عقبي �رو نمي آيد ـ
تبارك الله از اين �تنه ها كه در سر ماست!
مرا به كار جهان هرگز الت�ات نبود
رخ تو در نظر من چنين خوشش آراست.
نداي عشق تو روزي در اندرون دادند
Ù�ضاي سينة ØØ§Ù�ظ هنوز پر ز صداست.
جملاتی از خواجه عبد الله انصاری
بدان، اي عزيز! كه زندگاني تو بر مرگ وقتي ØªØ±Ø¬ÙŠØ Ø¯Ø§Ø±Ø¯ كه ده چيز را به جاي آري: اول، با ØÙ‚ Ù€ Ø³Ø¨ØØ§Ù†Ù‡ Ùˆ تعالي به صدق؛ دوم، با خلق به انصاÙ�Ø› سوم، با Ù†Ù�س به قهر؛ چهارم، با مهتران به عزت؛ پنجم، با كهتران به Ø´Ù�قت؛ ششم، با دوستان به Ù†ØµÙŠØØªØ› Ù‡Ù�تم، با دشمنان به مروت؛ هشتم با «عالمان» به تواضع؛ نهم، با درويشان به سخاوت؛ دهم، با جاهلان به خاموشي. هر كه اين ده خصلت نگاه دارد، از دين Ùˆ دنيا برخورد.
Ùˆ هر كه چهار چيز بدانست، از چهار چيز برست: هر كه بدانست كه خداي Ù€ تعالي Ù€ در Ø¢Ù�رينش غلط نكرده است، از غيبت برست؛ Ùˆ هر كه بدانست كه هر Ú†Ù‡ قضاست بدو خواهد رسيد، از غم برست؛ Ùˆ هر كه بدانست كه در قسمت ميل نكرده است، از ØØ³Ø¯ برست؛ Ùˆ هر كه بدانست كه اصل او از چيست، از تكبر برست.
بدان، اي عزيز! كه زندگاني تو بر مرگ وقتي ØªØ±Ø¬ÙŠØ Ø¯Ø§Ø±Ø¯ كه ده چيز را به جاي آري: اول، با ØÙ‚ Ù€ Ø³Ø¨ØØ§Ù†Ù‡ Ùˆ تعالي به صدق؛ دوم، با خلق به انصاÙ�Ø› سوم، با Ù†Ù�س به قهر؛ چهارم، با مهتران به عزت؛ پنجم، با كهتران به Ø´Ù�قت؛ ششم، با دوستان به Ù†ØµÙŠØØªØ› Ù‡Ù�تم، با دشمنان به مروت؛ هشتم با «عالمان» به تواضع؛ نهم، با درويشان به سخاوت؛ دهم، با جاهلان به خاموشي. هر كه اين ده خصلت نگاه دارد، از دين Ùˆ دنيا برخورد.
Ùˆ هر كه چهار چيز بدانست، از چهار چيز برست: هر كه بدانست كه خداي Ù€ تعالي Ù€ در Ø¢Ù�رينش غلط نكرده است، از غيبت برست؛ Ùˆ هر كه بدانست كه هر Ú†Ù‡ قضاست بدو خواهد رسيد، از غم برست؛ Ùˆ هر كه بدانست كه در قسمت ميل نكرده است، از ØØ³Ø¯ برست؛ Ùˆ هر كه بدانست كه اصل او از چيست، از تكبر برست.
Tuesday, January 07, 2003
یک کلیپ جالب
شعر امروز
سينه ام ز آتش دل در غم جانانه بسوخت
آتشي بود درين خانه كه كاشانه بسوخت.
دلم از واسطة دوري دلبر بگداخت
جانم از آتش هجر رخ جانانه بسوخت.
چون پياله دلم از توبه كه كردم بشكست
همچو لاله جگرم بي مي و پيمانه بسوخت.
خرقة زهد مرا آب خرابات ببرد
خانة عقل مرا آتش خمخانه بسوخت.
سوز دل بين كه ز بس آتش اشكم، دل شمع
دوش بر من ز سر مهر چو پروانه بسوخت.
آشنائي نه غريب است كه دلسوز من است
چون من از خويش بر�تم دل بيگانه بسوخت! ـ
هر كه زنجير سر زل� گره گير تو ديد
شد پريشان و دلش بر من ديوانه بسوخت.
ماجرا كم كن و بازآ كه مرا مردم چشم
خرقه از سر به در آورد و به شكرانه بسوخت.
ترك اÙ�سانه بگو ØØ§Ù�ظ Ùˆ مي نوش دمي
كه نخ�تيم شب و، شمع به ا�سانه بسوخت.
سينه ام ز آتش دل در غم جانانه بسوخت
آتشي بود درين خانه كه كاشانه بسوخت.
دلم از واسطة دوري دلبر بگداخت
جانم از آتش هجر رخ جانانه بسوخت.
چون پياله دلم از توبه كه كردم بشكست
همچو لاله جگرم بي مي و پيمانه بسوخت.
خرقة زهد مرا آب خرابات ببرد
خانة عقل مرا آتش خمخانه بسوخت.
سوز دل بين كه ز بس آتش اشكم، دل شمع
دوش بر من ز سر مهر چو پروانه بسوخت.
آشنائي نه غريب است كه دلسوز من است
چون من از خويش بر�تم دل بيگانه بسوخت! ـ
هر كه زنجير سر زل� گره گير تو ديد
شد پريشان و دلش بر من ديوانه بسوخت.
ماجرا كم كن و بازآ كه مرا مردم چشم
خرقه از سر به در آورد و به شكرانه بسوخت.
ترك اÙ�سانه بگو ØØ§Ù�ظ Ùˆ مي نوش دمي
كه نخ�تيم شب و، شمع به ا�سانه بسوخت.
توقع
گاهی از کسی که توقع نداری خوبی و لط� میبینی و ذوق زده می شی و از کسی که توقع داری بی توجهی و بی اعتنائی شاید من خیلی ادم خودخواهی هستم که نمی تونم بگم این به اون در آخه نمیشه :((((((((((((((((
گاهی از کسی که توقع نداری خوبی و لط� میبینی و ذوق زده می شی و از کسی که توقع داری بی توجهی و بی اعتنائی شاید من خیلی ادم خودخواهی هستم که نمی تونم بگم این به اون در آخه نمیشه :((((((((((((((((
Sunday, January 05, 2003
تاثیر شگ�ت انگیز نوشتن و یک کش� جدید
مدتها بود دیگه Ú©Ø´Ù�اتی نداشتم Ú©Ù‡ بنویسم اما ØØ§Ù„ا به یک Ú©Ø´Ù� جدید رسیدم ،،، اهمیت این Ú©Ø´Ù�یات اینه Ú©Ù‡ چیزائی هست Ú©Ù‡ لمسشون کردم نه اینکه تو کتابها خونده باشم برای همین برای خودم با ارزشند .
دیشب Ú©Ù‡ داشتم گزارش یک روز سخت رو Ù…ÛŒ نوشتم همون موقع ØÛŒÙ† نوشتن وقتی دیدم Ú©Ù„ دردسرها این بود Ùˆ من اینهمه عصبانی شده بودم به خودم خندیدم ،،دیدم اصلا اونقدر ها هم Ú©Ù‡ Ù�کر میکردم سخت Ùˆ پر دردسر نبود Ùˆ ای کاش همیشه وقتی Ú©Ù‡ از یک چیزی عصبانی هستم بیام روی کاغذ با تمام جزئیاتش بنویسم Ùˆ مرور کنم تا بÙ�همم Ú©Ù‡ زندگی اونقدر ها هم سخت نیست .
مدتها بود دیگه Ú©Ø´Ù�اتی نداشتم Ú©Ù‡ بنویسم اما ØØ§Ù„ا به یک Ú©Ø´Ù� جدید رسیدم ،،، اهمیت این Ú©Ø´Ù�یات اینه Ú©Ù‡ چیزائی هست Ú©Ù‡ لمسشون کردم نه اینکه تو کتابها خونده باشم برای همین برای خودم با ارزشند .
دیشب Ú©Ù‡ داشتم گزارش یک روز سخت رو Ù…ÛŒ نوشتم همون موقع ØÛŒÙ† نوشتن وقتی دیدم Ú©Ù„ دردسرها این بود Ùˆ من اینهمه عصبانی شده بودم به خودم خندیدم ،،دیدم اصلا اونقدر ها هم Ú©Ù‡ Ù�کر میکردم سخت Ùˆ پر دردسر نبود Ùˆ ای کاش همیشه وقتی Ú©Ù‡ از یک چیزی عصبانی هستم بیام روی کاغذ با تمام جزئیاتش بنویسم Ùˆ مرور کنم تا بÙ�همم Ú©Ù‡ زندگی اونقدر ها هم سخت نیست .
شعر امروز
هزار دلبر اگر جز تو همنشین دارم
تو رهزن دل و دین منی یقین دارم
چه جای شکوه ز بخنم ،که درد ،آه چه دردی
به یادگار غمی شادی آ�رین دارم
به تیره روزی من کم مبین که همچون شب
هزار رشته ی گوهر در آستین دارم
زبند هر چه پری چهره آمدم آزاد
که دل اسیر بتی چون تو نازنین دارم
کجا به دیده ی من خواب آشیان بندد
که رهزنی چو خیال تو در کمین دارم
چراغ روشن چشم از دریچه ی خاطر
به انتظار تو تا روز واپسین دارم
شدم ز ناز طبیبان مدعی آزاد
به پایمردی دردی که همنشین دارم .
(مهرداد اوستا )
هزار دلبر اگر جز تو همنشین دارم
تو رهزن دل و دین منی یقین دارم
چه جای شکوه ز بخنم ،که درد ،آه چه دردی
به یادگار غمی شادی آ�رین دارم
به تیره روزی من کم مبین که همچون شب
هزار رشته ی گوهر در آستین دارم
زبند هر چه پری چهره آمدم آزاد
که دل اسیر بتی چون تو نازنین دارم
کجا به دیده ی من خواب آشیان بندد
که رهزنی چو خیال تو در کمین دارم
چراغ روشن چشم از دریچه ی خاطر
به انتظار تو تا روز واپسین دارم
شدم ز ناز طبیبان مدعی آزاد
به پایمردی دردی که همنشین دارم .
(مهرداد اوستا )
