Tuesday, February 11, 2003

لبيك اللهم لبيك ...

روز عر�ه بود ، همه توی یک خیمه بزرگ جمع شده بودیم از بلندگو صدای دعای عر�ه امام حسین پخش میشد ،، با یک لحن حزین و دلنشین ،،، هر جا نگاه میکردی میدید یک ن�ر با خدای خودش خلوت کرده,,,
�قط ذکر بود و مناجات و احیانا نجوای عار�انه ،،،خیلی دوست داشتم که از خیمه برم بیرون و در جائی که هیچکسی جز من و خدای من نیست ،، دعا بخونم اما حی� که نشد ،،، همیشه دوست دارم دعا را در خلوت بخونم جائی که کسی نباشه از خوندن دعاهای دسته جمعی خوشم نمیاد اما ان روز با روزهای دیگه �رق میکرد انجا بدور از زندگی روزانه و دلبستگی های همیشگی دعا طعم دیگری داشت ،،،اونجا هر کس تو حال خودش بود ،، حال عجیبی بود .....نزدیگ غروب کم کم سوار اتوبوس شدیم که راهی مشعر بشیم ،، تا راه باز شد و اتوبوس حرکت کرد دیگه شب شده بود ،تو جاده که میر�تیم بیابان بود و موجی از مردم س�ید پوش که از صحرای عر�ات خارج شده بودند و به سمت مشعر حرکت میکردند دیده می شدند,,,,

حجاجی که به عر�ات ر�ته بودند تا به گناهان خود اعترا� کنند و از دریای رحمت و مغ�رت الهی طلب ع�و و بخشش کنند و حالا دوباره به منطقه حرم الهی بر می کردند به مشعر می روند تا پس از تخلیه از گناهان و معاصی ن�س و شعور را به �ضائل و زیبائیهای اخلاقی تحلیه کنند ،،، تنها چیزی که به ذهنم رسید وقتی موج مردم س�ید پوش را دیدم تصوری بود که از روز محشر داشتم ،،چه شباهتی ..اینجا همه یکدست و یک سان هستند وقتی نگاه میکنی نمی �همی کدام یک �قیر هستند کدام یک غنی کدام رئیس است و کدام مرئوس همه دنبال کار خویش هستن و توجهی به مظاهر دنیوی ندارند چرا که اصلا مظاهر دنیوی در اطرا�شان نیست دور بر �قط صحراست و کوه و شن و مردم هم همه لباسهای یکسانی پوشیدند ،،، و من به این �کر میکردم که چند ن�ر در مشعر به شعور خواهند رسید